تعزیه و فلسفه آن (27)| ویکی پدیا فارسی

تعزیه و فلسفه آن (27)

 

تعزیه و فلسفه آن (27)


مبرزا محمد تقی نوری مجتهد صاحب نفوذ دوره فتحعلیشاه که تعزیه نامه های متعددی سروده در یکی از تعزیه های خود که از نخستین تعزیه نامه های « مهلت خواستن امام حسین » به شمار می رود این موضوع و فکر را آورده که ما به عنوان نمونه یخشی از آن را از نسخه ای که تاریخ کتابت آن 1261 هجری است نقل می کنیم :
...................
حضرت به عباس گوید :
ای برادر جان زمانی رو به پبش این سپاه گو که ای سنگین دلان کینه خواه روسیاه
پور پیغمبر چنین گفتا که ما بر کار زار تن نهادستیم جان خواهیم بنمودن نثار
لیک امشب مهلتی سازید ، فردا گاه رزم دست از این حالی کشید و فسخ بنمائید عزم
تا نمایم با خداوندم وداع واپسین رازگویم اشک ریزم برکشم آه و آینن
کام دل شیرین کنم از شهد دیدار حبیب غم ز دل بیرون کنم از فیض گفتار حبیب
آرزوی بندگی پیوسته ام اندر نهان بر روانم شوق این روز و شبان آتشفشان
مهلتی یک شب بسی سهل است ای سنگین دلان هستم آخر از نژاد خاتم پیغمبران
عباس به سیاه گوید :
ای سپاه زشت کردار ای گروه بد سرشت بی وفایان جفاگر فاسقین بد کنشت
مهلتی امشب طلب کرد از شما سلطان ما تا که بنماید وداع حضرت یزدان ما
دست از او امشب بدارید ای گروه نابکار تا که گوید راز تا فردای با پروردگار
شمر به عباس گوید :
ای جوان نبود شما را این زمان یکدم امان مهلتی نبود شما را نوبت آخر زمان
حالیا از پای اندازیم مردان شما می کنیم از کین کنون یغما گلستان شما
می کنیم از سیل کین ویرانه بنیاد شما می رسانیم از جفا تا چرخ فریاد شما
سپاه گویند :
این چه بی رحمی و بی انصافی است ای مهتران در شگفت افتاده زین نیرنگ و کین ، هفت آسمان
آخر این مرضیٌ رب العالمین است ای گروه آخر این فرزند خیر المرسلین است ای گروه
آخر این خیرالنساء را هست پور ارجمند آخر از دیدار او شیر خدا شد بهره مند
کافری مهلت بخواهد گر دهیدش بی درنگ دل شما را از چه با فرزند پیغمبر چو سنگ
سبط خیر المرسلین مهلت شبی خواهد ، چرا می کنید اینان ، ایا شرم و حیا زین ماجرا
عمر سعد گوید :
بدانید ای لشکر کینه خواه ز پیر و جوان و سفید و سیاه
حسین و همه لشکرش را امان بدادیم امشب ایا پر دلان
در این شب بدارید دست از ستیز به فردا برایشان همه فتنه ریز
گذارید شمشیرها در نیام که فردا شما راست هنگام کام
بگو ای جوان با امام زمان که امشب شما را بدادیم امان
هر آنچه بخواهی کن امشب چنین که نبود دگر فرصتی بعد از این
عباس به حضرت عرض کند :
ای به قربان تو جان عالمی ، ما را امان داده اند امشب پس از اصرار این سنگیندلان
اوفتاده در عجب زین امتحان قدوسیان در تحیٌر زین شکیبائی همه سبٌو حیان
نیست کس را تاب این از اولین و آخرین جای تو در صدر بزم ایزد جان آفرین
حضرت فرماید :
ای هواداران و ای یاران من ای برادرها و فرزندان من
ای همه انصارم از پیر و جوان ای همه اصحابم از خورد و کلان
زود حالی پیش من گردید جمع همچنان پروانه ها بر گرد شمع
تا که گردد راز پنهان آشکار اوفتد در دام آنکس کو شکار
اصحاب کویند :
به کف جان ترا جمله بهر نثار ایا شاه دین ای جهان شهریار
چه فرمان ترا تا بجا آوریم اگر جان بخواهی به دل بسپریم
همه بندگانیم تو پادشاه همه اخترانیم و تو مهر و ماه
همه گوش ما را به فرمان تو همه چشم مارا به احسان تو
همه جبهه ء ما به درگاه تو همه روشن از پرتو ماه تو
چه حکم است اکنون بفرما بگو دل ما ز رحمت زمانی بجو
امام فرماید :
ثنا می نمایم خدا را کزاو سراسر جهان یافته رنگ و بو
خدائی که روز و شب آرد پدید خدائی که نیکو و زشت آفرید
خدائی که افراشت این بیستون جهان را ز قندیل آن رهنمون
ببسته بر او زرفشان تار را بسوده بر آن سطح زنگار را
مرصٌع دوبال همه آسمان نمود از لآلی این اختران
بر این نطع فیروزه گوهر نشاند ز اشراق آن دیده خیره بماند
در ین مجمره ریخته بس عبیر بسوزاندش از نار مهر منیر
بمیراند و زنده سازد دگر کند خاکسار و نوازد دگر
ز فرتوت گیتی همه سالیان هویدا از او کودکان بیکران
همه نغز گفتار و شیرین زبان همه نیک کردار زیبا بیان
زموج هوا در فضای دهن همه حرف سازد چو درٌ عدن
به رشته درآرد پس آن گوهران فروشد به آن آنچه اندر نهان
جهان با فراخی نمودش نهان نه با رنج در حلقهء دیدگان
یکی ذرٌه صد رنگ از شان او به یکدم زهی نغز فرمان او
هزاران جهان مثال کبیر نگارد دمی آنکه او را دبیر
سه از چهار از هفت سازد عیان دمادم به یک شان خدای جهان
پی لذٌت دیده خاکیان چه فیروزه گون ساخته آسمان
چه بار گرانی میان هوا نگه داشت از تار حرفی خدا
جهان را یکی پرده ای ساخته به رخ ها که نیکوش پرداخته
خدائی که نیران و نور آفرید پدیدار کرده شقی و سعید
فرستاده احکام با مرسلین پی رشد خلقان به روی زمین
چنین برد و آورد بهر هُدا که ختم رسالت نموده به ما
مکرم از این رتبه ما را نمود میان همه جدٌ یا کم ستود
ثنایش نمایم خجسته ثنا کنم حمل او بر ملاء و رخا
خدایا ستایش نمایم تو را که آموختی وحی اعظم به ما
کرامت نمودی به ما دین خویش هدایت نمودی به آئین خویش
به ما آنچه دانی عطا کرده ای از ارباب رشد هدا کرده ای
به سرٌا و ضرٌا ستایش تراست به پیدا و پنهان سزا این مراست
: [به اصحاب گوید]
پس از حمد دادار کیهان خدا بدانید ای لشکر با وفا
که من با وفا تر ز اصحاب خویش نکوتر ز احباب یاران خویش
ندیدم در این روزگار خراب نبیند کسی کفوشان جز به خواب
خداوند از من خجسته جزاء شما را نماید زرحمت عطاء
به من حالتی گشت نازل کنون که بینید در پبش هزاران شئون
گشودم ز پای شما بیعتم برای شما حالیا رخصتم
مرا از شما چشم امداد نیست کسی در زمان از غم آزاد نیست
شب آمد جهان را گرفته فرو به هرجا که خواهید بنهید رو
مرا باز جویند این کافران به من کار دارند نه با کسان
جمعی بروند ...
...............
به قول نویسنده « مجالس حسینیه » که از آن سخن خواهیم گفت :
« ... آنها را که قصد مال و جان خود بودندو به این خیالات دور آن حضرت جمع شده بودند ، همه را مرخص فرمود و بیعت خود را آشکارا از آنها برداشت تا در اقدامات خود مجبور نباشند پس آنها که این سعادت نداشته و لایق کوی شهادت نبودند همه رفتند . » .


مایل بکتاش . همان . صص 28 ، 29 ، 30 ، 31 ، 32 .